X
آروین عسل مامان و بابا
خاطره ای برای پسرم

 

 

 

زیباترین حس دنیا داشتن توست

 


موضوع : | بازدید : مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 13 شهريور 1392 و ساعت 1:17 توسط مامانی


موضوع : | بازدید : 342 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 16 فروردين 1393 و ساعت 1:49 توسط مامانی


موضوع : | بازدید : 320 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 بهمن 1392 و ساعت 15:58 توسط مامانی

بلاخره بعد از یه غیبت طولانی ما اومدیم. این چند وقته که نبودیم اتفاق خاصی نیفتاده. مهمترین اتفاق کوتاه کردن موهای آروین بود که خیلی پسرم تعغییر کرده خودش که میگه یه آروین دیگه شدم.

کلاس زبان هم که همچنین میره و خدا رو شکر خیلی دوست داره. معلمش هم میگه که خیلی خوبه تو کلاس و زود یاد میگیره.

الان چند روزه که سرما خورده و حال نداره. دیشب هم که رفته بودیم خونه عموحسن اینا آروین خیلی آروم بود.

تازه گی ها خیلی زود بهش بر میخوره اگه جلوی کسی دعواش کنیم ناراحت میشه و زود میره تو اتاقش.

یه دونه عکس هم از شب یلدا مونده که اینجا میزارمش. هنوز موهاش بلند بود.


موضوع : | بازدید : 351 مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 28 دی 1392 و ساعت 15:24 توسط مامانی

از چند وقت پیش باآروین زبان انگلیسی کار میکردم . خیلی علاقه نشون میداد و هر روز چند تا کلمه جدید یادش میدادم. روزی هم که من یادم میرفت خودش میگفت . همه رنگها رو یاد گرفته بود. خاله آروین هم     بن بن بن انگلیسی براش خریده بود و آروین عزیزم هم هر روز کلمات بیشتری یاد میگرفت. منم که دیدم آروین خیلی علاقه نشون میده بردمش کلاس زبان ثبت نامش کردم.

هم سرگرمیه خوبیه براش و هم زبان یاد میگیره خلاصه پسرم دیگه درس و مشق داره.

این دو تا عکسم وقتی داشتیم میرفتیم کلاس ازش گرفتم.

اینم از آروین خان توی کلاس

آروین بت من


موضوع : | بازدید : 289 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 17 آذر 1392 و ساعت 16:41 توسط مامانی

این روزا آروین خان ما خیلی شیطون شده و نمیزاره یه عکس خوب ازش بگیرم. منم چند وقته تنبل شدم وپست نذاشتم.

از این روزا اگه بخوام بگم آروین وباباش سرشون با هیئت و دسته گرمه منم تو خونه تنهام.

هفته پیشم شمال رفته بودیم که خوش گذشت.


موضوع : | بازدید : 209 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 آبان 1392 و ساعت 21:27 توسط مامانی

هفته پیش دو تا تولد رفتیم که  اولی تولد آقا شایان بود که اون شب آروین پسر خوبی بود و اصلا اذیت نکرد.

دو تا عکس بالا رو قبل از رفتن توی خونه از آروین عزیزم گرفتم.

و اما تولد امیر علی که اون روز آروین اصلا سر حال نبود . فکر کنم خوب نخوابیده بود. وقتی رسیدیم اونجا سر و صدا و رقص نور اذیتش میکرد اولش که گوشاشو گرفته بود و میرقصید. اون روز آروین یه جور دیگه شده بود خیلی اذیت کرد خلاصه نذاشت به من خوش بگذره.


موضوع : | بازدید : 431 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 15 مهر 1392 و ساعت 16:48 توسط مامانی

سفر ما این جوری شروع شد که دختر عمه علی یه ویلا خرید تو شمال و قرار بود برای بردن وسایل یه روزه برن اونجا و به ما هم گفتن که باهاشون بریم . قرار شد صبح زود را بیفتیم. البته ما قرار شد شب برگردیم چون علی جون فرداش کار داشت.

اینم آروین عزیزمه ساعت ٦ صبح خیلی سر حال.

قربون اون خندت.

اینجا هم برای صبحانه وایستادیم

این هم هنر نمایی عکاسی آروین خان

اینجا میخواستم از آروین با علی و ارشیای عزیز عکس بگیرم اما مگه میذاشت

ایجا هم آروین تازه از خواب بیدار شده بود و چسبیده بود به من.

اصلا نفهمیدیم چطوری شب شد و راه افتادیم که برگردیم سفر کوتاه و خوبی بود. موقع برگشتن هم آروین از بس شیطونی کرده بود تمام مسیر خواب بود.


موضوع : | بازدید : 294 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 7 مهر 1392 و ساعت 11:41 توسط مامانی

یه مدت بود که به آروین گفته بودم که اسباب بازیهاشو تو اتاق خودش بازی کنه آخه به یدونه دوتا که راضی نمیشه مثلا اگه بخواد با ماشیناش بازی کنه همشو میاره. البته توی هال میاورد اسباب بازیهاشو اما نمیزاشتم زیاد ریخت و پاش کنه. خلاصه یه روز آروین بهم گفت مامان میشه اسباب بازیهامو بیارم بچینم رو مبل ؟ منم گفتم باشه بیار بچین. با خودم گفتم الان یکی دوتاشو میاره اما نتیجه این شد که میبینین.

البته اینجا وسط کار بود که من عکس گرفتم.

آروین گفت جعمش نکنیم تا بابا بیاد ببینه. وقتی علی اومد خونه خیلی تعجب کرد که چطور من اجازه دادم آروین همه اسباب بازیهاشو بیاره تو هال . خوب مادره دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


موضوع : | بازدید : 409 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 17 شهريور 1392 و ساعت 1:19 توسط مامانی

سلام با غیبت طولانی ما

اول اینکه یه مدت اینترنت نداشتیم و بعدشم چند تا مهمونی پشت سر هم داشتم به این خاطر دیر اومدم. یه خبر اینکه من خیلی وقت بود میخواستم یه وبلاگ آشپزی باز کنم که بالاخره موفق شدم.

اینجا هم لینکش کردم. اسمش رو گذاشتم "آشپزی با الی"

از آروین خان هم باید بگم که پسرم هم شیطون تر شده وهم خیلی شیرین زبونی میکنه . به حرفای منم بیشتر گوش میده قربونش برم.

یه شب که من و آروین تنها بودیم یه سری سوال ازش پرسیدم که جواباش برام خیلی جالب بود.

اینم مصاحبه من و آروین خان

من:چه کارتونی رو بیشتر از همه دوست داری؟ آروین: کارتون آب اسفنجی (باب اسفنجی)

من:چه غذایی رو بیشتر دوست داری؟ آروین: من دوست دارم همش مرغ بخورم (قربون اون شکمت مامانی)

من:دوست داری کی بیاد خونمون؟ آروین: خاله

من:دوست داری خونه کی بریم؟ آروین: خونه خاله

من:چه بازی رو بیشتر دوست داری؟ آروین: ماشین بازی

من: کدوم شعرو بیشتر دوست داری؟ آروین: شعر یکی بود یکی نبود (منظورش قصه است)

من : کدوم رنگ و دوست داری؟ آروین: زبز و قرمز (سبز و قرمز)

چند تا سوال دیگه هم پرسیدم که یادم رفته متاسفانه


موضوع : | بازدید : 262 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 شهريور 1392 و ساعت 2:44 توسط مامانی

خیلی وقت بود که میخواستم یه وبلاگ برای پسر نازنینم درست کنم. امشب تونستم البته به کمک بیخوابی. اروین جان امیدوارم یه روز از خوندن این مطالب لذت ببری. دوست دارم


موضوع : | بازدید : 355 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 8 شهريور 1392 و ساعت 16:18 توسط مامانی

چند روز پیش بابایی به آروین و باربد گفته بود که یه روز میبردشون استخر.

بچهها خیلی ذوقزده شده بودن بالاخره روز موعود رسید و بابا بردشون استخر .

باربد و عمه خونه عزیز بودن و ما رفتیم اونجا .

به آروین وباربد گفته بودیم باید دست به سینه بشینید بچم خودشو بغل کرده.

این خانوم خوشگل هم حلما جونه دختر خاله ندا که اومده بودن پیش عزیز

بچهها تو استخر خیلی بهشون خوش گذشته بود

از اونجا عکسی ندارم چون بابا علی جون فیلم گرفته ازشون که خیلی دیدنیه.

اینم آروین بعد از استخر که حسابی خسته است.

 


موضوع : | بازدید : 733 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 25 مرداد 1392 و ساعت 16:07 توسط مامانی

خیلی وقت بود که ما تصمیم داشتیم بریم شمال اما همش کار پیش میومد و نمیتونستیم بریم .

بالاخره هفته پیش با عمو فریدون اینا رفتیم شمال که خیلی خوش گذشت.

آروینم با اینکه به خاطر سردی آب نتونست آب بازی کنه، اما بهش خوش گذشت.

صبح موقع راه افتادن تا آروینو صدا زدم بیدار شد .

پسرم دیگه بزرگ شده و تو ماشین اصلا اذیت نمیکنه البته بیشتر مسیرو خواب بود.

هوا خیلی خوب بود ابری و کمی هم بارونی.

موقع عکس گرفتن آروین اینطوری ژست میگرفت

 

 

این سفر سه روزه خیلی خوش گذشت آروینم خیلی اذیت نکرد .

 


موضوع : | بازدید : 318 مرتبه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 17 مرداد 1392 و ساعت 2:26 توسط مامانی

آروین خان ما وقتی تو ماشینه دوست داره شیشه پایین باشه و بهش باد بخوره

یه روز دیدم که مثل هاپو زبونشم در اورده بود بیرون خیلی با مزه شده بود.

 


موضوع : | بازدید : 468 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 6 مرداد 1392 و ساعت 15:33 توسط مامانی

چند وقت بود که تصمیم داشتیم آروینو شبا هم تو اتاق خودش

بخوابونیم. قبلا بعد از ظهرا تو اتاقش میخوابید اما شبا نه. تختشو

گذاشته بودیم بغل تخت خودمون و شبا اونجا میخوابید. عید موقع

خونه تکونی میخواستم تختشو ببرم تو اتاق خودش که بابایی دلش

نیومد جداش کنیم. اما چون اتاق خودمون خیلی گرفته شده بود به

بابایی گفتم که تختو جابه جا کنیم حالا اگه هم تنها نخوابید یه

مدت پیشش میخوابم.

روزی که میخواستیم تختو جا به جا کنیم از صبح رو مخ بچم کار

کردم . گفتم تختتو میبریم تو اتاق خودت اتاقت قشنگ میشه 

بالشهای خوشگل برات میزارم  خلاصه از این حرفا.

بابایی که اومد آروین دوست داشت زودتر این کارو بکنیم.

کار راحتی نبود بابا دستش درد نکنه.

شب که شد آروین با خوشحالی رفت سر جاش خوابید. اولش

گفت چراغو خاموش نکن بعد دید خوابش نمیبره گفت خاموش کن

 

خلاصه خیلی راحت خوابید. اما من و علی خوابمون نمیبرد همش

میرفتیم بهش سر میزدیم اما خدا رو شکر راحت خوابید. الا چهار

روزه که پسرم مستقل شده برای خودش. قربونش برم خیلی

راحت این موضوع رو قبول کرد.


موضوع : | بازدید : 372 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 30 تير 1392 و ساعت 16:49 توسط مامانی

این روزا آروین خان ما برای عکس گرفتن ناز میکنه و نمیزاره یه عکس خوب ازش بگیریم . بیشتر دوست داره اون ازمون عکس بگیره. انصافا هم عکسهای خوبی میگیره. چند روز پیش داشتیم میرفتیم بیرون و وقتی حاضر شدیم دیدم که آروین نشسته روی مبل وفرصت خوبیه برای عکس گرفتن

قربون اون ژستت

اینم چند تا عکس از پارک رفتن آروین خان

آروین عاشق سرسره است و توی پارک فقط سرسره سوار میشه و به سرسره میگه سرسرو

اینم آروین ورزشکار

هفته پیش با عمو فریدون اینا که پسر عمه علی جونه رفته بودیم توچال و خیلی خوش گذشت.

عمو فریدون و سپهر عزیز و آروین

 


موضوع : | بازدید : 322 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 تير 1392 و ساعت 2:50 توسط مامانی
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد